فهرست

مقدمه

من شاعر نيستم، نويسنده هم. اينها خاطرات من نيست و تو هم. اينها آن چيزيست كه لحظاتى كوتاه و كشسان...

تنهایی

حس غریبیست تنهایی. صدای نبض خانه در گوشت می‌پیچد. شاعر می‌شوی... در انتهای شب می‌نشینی با ...

عطر...

چقدر نمونه‌های عطر خیال انگیزند. شاعرند عطر سازها. بوی زمانی را می‌دهند كه نبوده‌ای. می‌بر...

نُت

همین وسط بوهای عجیب، نُتی تنها بالای بلندگو، سِمِج، می‌كشانتت به دور. كاش می‌رفت این نُت...

تضادها

صدای فِس‌فِس كتری یاد چای دم كرده می اندازدت. چای پررنگ و لیوان شفاف. چای تلخ و شكر. چقدر ...

غروب

می‌روی... پیاده، آنجا كه آفتاب غروب می‌كند مقصد توست. راه می‌روی... راه، تنها... چقدر دوس...

اضطراب

مثل زنگ كاروان که می‌پیچد در سكوت صحرا و گم می‌شود در نهایت آبی دور دست، تو می‌روی و قدمهایت د...

آونگ

سرزمین تكرارها... كاش می ایستاد این آونگ بیهوده از رفتن و باز آمدن و تو عادت نمی‌كردی به آغا...

زمان

می‌نویسی... می‌گذاری تا جاری شود. تا ببرد هوشت را. می‌آیند كلمات و تو نظاره می‌كنی. می‌آ...

تکرار

هر صبح رختخوابت را جمع كرده‌ای و مرتب و هر شب از پنجره ماه را دیده‌ای كه به خواب می‌رود با تو....

رفتن...

اضطراب... نمی‌دانی چرا دلت می‌ریزد. صدایت سنگین است. شكسته بغض در گلویت. لیوان شیر را سر...

بازگشت

بالای ابرها كه می‌روی هیچ نیست. بالای ابرها... تا بازگردی به دنیایت. این بالا ماه نیست. ...

هشت ساعت و نیم

هشت ساعت و نیمِ دیگر چه می‌شود؟ هشت ساعت و نیم دیگر چه دارد می‌شود حالا. تو هشت ساعت و نیم د...

ویرانی

چند جور دیگر می‌توانست باشد اگر نمی‌دیدی آنچه را دیده بودی؟ می‌توانستی نِی بزنی با نُتها در كوه...

اتاق آبی

باز خواهی گشت به اتاق آبی. مقصد همه نُتهای سرگردان. خوابگاه همه احساسهای قدیمی. باز خواه...

خیال

پلیس‌های خیالت چه بی‌رحم می‌درند رویای ساده دوستی را. چشم كه می‌گشایی دود می‌شوند ناگهان و ت...

خاطرات

خاطرات چگونه گذر كرده بودند از خیال و گذشته ات و ملاقاتشان كرده بودی مبهوت. خاطراتِ رد شده ا...

زخم

خالی، سَبُك اما بیرحم. لباسهایت نمی‌گذارند كه متلاشی شوی. می‌ایستی در برابر همه التماسِ عم...

شب

دراز میكشی، بغل میكنی خودت را... و رفته‌ای با او. هنگام كه باز گردی آفتاب آمده است تا نیمه...

سرازیری

حس غریبیست لمس یك رویا. روشن می‌شود دنیا، حتا در باران. حتا در تكرار. راه می‌روی در خواب...

گچ سفید

بوی پاییز، بوی تعطیلی می آید. بوی غم غروب، بوی رفتن. بوی ایستادن و جا ماندن. سنگین است...

تب

می‌خواهی كه پس بگیری آنچه را سال‌هاست رفته است. چشم ببندی و بروی سمت دیگری. نبینی اصلا. شا...

مِه

در وَهم مِه به سوی خانه می‌روی... در عمق شب. ترس دیر شدن... اضطرابت را مخدوش می‌كند. راه می‌...

پاییز

بیدار می‌شوی. حتا غروب نیست. آسمان... خاكستری. دلگیرتر از آنچه بارها دیده‌ای، باد پاییزی...

خاکستری

باران تكرار خاكستریش را بر سقف‌های كهنه می‌ساید باز و صدای همیشگیش نجوا می‌كند در بامداد تو. ...

اسبان آسیا

تنهایی... تنها! با همه آدمهای كنارت. نیستند در دنیای تو. مانند خطهای موازی، برنمی‌تابند ...

هلیا

"بخواب هلیا دیر است..."، خوابیده‌ای بارها در این آغاز. دلت گرفته برای بازگشت‌های اشتباه، ر...

رفتن

باز ساز رفتن. كوك در گوشهای تو. باز دلهره جدایی. از آنچه چیزی نمانده ازش دگر! باز دیر شد...

شب واپسین

نمیخوابی! شاید كه این شب نگذرد. باز میگردی! باز... خواننده می‌خواند و تو می‌شنوی فقط و ن...

سواری

تكانهای سواری می بَرَد تو را. آهنگ آرام زمزمه می‌كند و تو خاطرات را رها كرده‌ای تا برگردند و...

بازگشت

برمیگردی امشب، عصر، فردا، بامداد! مثل یك رویا... كابوس. تمام می‌شود معلق بودن. شاید كه بید...

دلمردگی

تمام شدن چون دلمردگی، چون لاك های كهنه بر ناخنها منتظرِ رنگِ جدید. باید رفت! صدای هووم ممت...

جام

بیدار می‌شوی. ساعت نزدیكای صبح را نشان می‌دهد. از لبه پنجره اما تاریكی می‌وزد هنوز. آرامشی...

سگها

به یاد می‌آوری... خوب... چِندشت می‌شد از سگها که شیرین نام تو را پارس می‌كردند چون كَفتاری...

پیش‌درآمد

ملودی‌های قدیمی می‌نوازند به آرامی. پیش‌درآمد اصفهان است شاید ملودی امروز، با ضربآهنگی شاد، ...

پرتقال

پرتقال قاچ شده، بوییدن و چشیدنش، فشردنش تا كه هیچ نماند ازش جز پوستی معطر یادآور روزهای تا...

میانه شب

در گرگ و میش اتاق ‌نشسته ای آرام. هیچ نمی‌خواهی و میانه شب است. سكوتِ خانه می‌تراود از سایه ...

برهوت

از خواب كه می‌پری، در برهوت بی زمان، ول شده در تاریكی، بی‌مكان، گم شده در خود، مشت كرد...

معما

تمام شده است! انگار كه هرگز آغازی نبوده است. نه سرازیری و نه دیدار، شاد بوده‌ای و سرمست. ...

دروغ

دروغ، گاه هدیه ایست. از غمت می‌كاهد و دردهایت را تسكین می‌دهد. با آنكه میدانی تنها خیال است....

آن روزها

عطرهای خُنك، بدون احساس... سرد. به یادت می‌اندازد آن روزهای دلهره آور را. روزهای آفتاب ط...

سكوت

بمان... تویی كه انعكاس صدایت مأنوس گشته با سكوت و تنهایی. حس غریبیست سكوت! كسی كه انگار ...

خواستن

خواستن‌های بی اندیشه، خواستن‌های خاص. خواستن و فقط... همین. اینگونه است كه می‌رسی. آنگ...

خاک

خلوت میكنم با خودم، چشم میدوزم به بینهایتی كه تویی و صدای نبض خانه میزند مدام! سخت است ب...

پیاده روهایی كه از آنها عبور نمیكنی

اتفاق های عجیب چه ساده می افتند... برگهای زرد در هجوم باد و صدایشان به زیر قدمهایت چه دلنشین...

در هم تنیده

پا تند می‌كنی اما نمی‌رسی. بیرون بیاور مرا از این خواب. صدا می‌زنی... من خواب دیگری می‌خ...

نیمكت

روزی كه دیگر دیر است، باز مثل همیشه، همان نیمكت. می‌نشینی و برگهای زرد را از جای خالیش می‌...

خط سرما

قاب عكسهای خالی، عكسهای چروك. ذهن پر خیال، بی عكس بی تصویر. در آرامش صبح، سراسیمه از در...

تباه كردن

تباه كردن، چون رنگ باختنِ روزهای رنگی در خاطراتِ مشكی، چون رنگی بودن همه رنگها، مشكی، مشكی. ...

پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

مقدمه


من شاعر نيستم، نويسنده هم. اينها خاطرات من نيست و تو هم. اينها آن چيزيست كه لحظاتى كوتاه و كشسان به سراغت مى آيد، تو را از هر كجا كه هستى جدا ميكند، و ميبردت در وهم گذشته اى كه نبوده يا ميتوانسته كه باشد. در گذشته اى كه خواهد آمد روزى شاید. گمت ميكند در دالانهاى بى انتهاى سالهايى كه نيست، تا دستى بر شانه ات برت گرداند به كلاس يا بوقى ممتد چراغ سبز شده را با خشمى عجيب بكوبد به صورتت... - چيزى شده؟ سوالى كه تو هیچ جوابى ندارى برايش. - چيزى نيست، خسته ام... اما در دلت ميدانى كه چيزى هست. خسته اى اما نه از خستگى... خستگى امروز شاید بار گذشته ها ايست كه هیچگاه نيامدند... اوه چه شد؟ يادم رفت. من شاعر نيستم، نويسنده هم. لازم هم نبوده كه باشم. نه قلم و نه كاغذ. آن چيز كه چكه ميكند از سر انگشتانم... تنها تفاوت مشكيست با سياه!

فهرست

مقدمه

من شاعر نيستم، نويسنده هم. اينها خاطرات من نيست و تو هم. اينها آن چيزيست كه لحظاتى كوتاه و كشسان...

تنهایی

حس غریبیست تنهایی. صدای نبض خانه در گوشت می‌پیچد. شاعر می‌شوی... در انتهای شب می‌نشینی با ...

عطر...

چقدر نمونه‌های عطر خیال انگیزند. شاعرند عطر سازها. بوی زمانی را می‌دهند كه نبوده‌ای. می‌بر...

نُت

همین وسط بوهای عجیب، نُتی تنها بالای بلندگو، سِمِج، می‌كشانتت به دور. كاش می‌رفت این نُت...

تضادها

صدای فِس‌فِس كتری یاد چای دم كرده می اندازدت. چای پررنگ و لیوان شفاف. چای تلخ و شكر. چقدر ...

غروب

می‌روی... پیاده، آنجا كه آفتاب غروب می‌كند مقصد توست. راه می‌روی... راه، تنها... چقدر دوس...

اضطراب

مثل زنگ كاروان که می‌پیچد در سكوت صحرا و گم می‌شود در نهایت آبی دور دست، تو می‌روی و قدمهایت د...

آونگ

سرزمین تكرارها... كاش می ایستاد این آونگ بیهوده از رفتن و باز آمدن و تو عادت نمی‌كردی به آغا...

زمان

می‌نویسی... می‌گذاری تا جاری شود. تا ببرد هوشت را. می‌آیند كلمات و تو نظاره می‌كنی. می‌آ...

تکرار

هر صبح رختخوابت را جمع كرده‌ای و مرتب و هر شب از پنجره ماه را دیده‌ای كه به خواب می‌رود با تو....

رفتن...

اضطراب... نمی‌دانی چرا دلت می‌ریزد. صدایت سنگین است. شكسته بغض در گلویت. لیوان شیر را سر...

بازگشت

بالای ابرها كه می‌روی هیچ نیست. بالای ابرها... تا بازگردی به دنیایت. این بالا ماه نیست. ...

هشت ساعت و نیم

هشت ساعت و نیمِ دیگر چه می‌شود؟ هشت ساعت و نیم دیگر چه دارد می‌شود حالا. تو هشت ساعت و نیم د...

ویرانی

چند جور دیگر می‌توانست باشد اگر نمی‌دیدی آنچه را دیده بودی؟ می‌توانستی نِی بزنی با نُتها در كوه...

اتاق آبی

باز خواهی گشت به اتاق آبی. مقصد همه نُتهای سرگردان. خوابگاه همه احساسهای قدیمی. باز خواه...

خیال

پلیس‌های خیالت چه بی‌رحم می‌درند رویای ساده دوستی را. چشم كه می‌گشایی دود می‌شوند ناگهان و ت...

خاطرات

خاطرات چگونه گذر كرده بودند از خیال و گذشته ات و ملاقاتشان كرده بودی مبهوت. خاطراتِ رد شده ا...

زخم

خالی، سَبُك اما بیرحم. لباسهایت نمی‌گذارند كه متلاشی شوی. می‌ایستی در برابر همه التماسِ عم...

شب

دراز میكشی، بغل میكنی خودت را... و رفته‌ای با او. هنگام كه باز گردی آفتاب آمده است تا نیمه...

سرازیری

حس غریبیست لمس یك رویا. روشن می‌شود دنیا، حتا در باران. حتا در تكرار. راه می‌روی در خواب...

گچ سفید

بوی پاییز، بوی تعطیلی می آید. بوی غم غروب، بوی رفتن. بوی ایستادن و جا ماندن. سنگین است...

تب

می‌خواهی كه پس بگیری آنچه را سال‌هاست رفته است. چشم ببندی و بروی سمت دیگری. نبینی اصلا. شا...

مِه

در وَهم مِه به سوی خانه می‌روی... در عمق شب. ترس دیر شدن... اضطرابت را مخدوش می‌كند. راه می‌...

پاییز

بیدار می‌شوی. حتا غروب نیست. آسمان... خاكستری. دلگیرتر از آنچه بارها دیده‌ای، باد پاییزی...

خاکستری

باران تكرار خاكستریش را بر سقف‌های كهنه می‌ساید باز و صدای همیشگیش نجوا می‌كند در بامداد تو. ...

اسبان آسیا

تنهایی... تنها! با همه آدمهای كنارت. نیستند در دنیای تو. مانند خطهای موازی، برنمی‌تابند ...

هلیا

"بخواب هلیا دیر است..."، خوابیده‌ای بارها در این آغاز. دلت گرفته برای بازگشت‌های اشتباه، ر...

رفتن

باز ساز رفتن. كوك در گوشهای تو. باز دلهره جدایی. از آنچه چیزی نمانده ازش دگر! باز دیر شد...

شب واپسین

نمیخوابی! شاید كه این شب نگذرد. باز میگردی! باز... خواننده می‌خواند و تو می‌شنوی فقط و ن...

سواری

تكانهای سواری می بَرَد تو را. آهنگ آرام زمزمه می‌كند و تو خاطرات را رها كرده‌ای تا برگردند و...

بازگشت

برمیگردی امشب، عصر، فردا، بامداد! مثل یك رویا... كابوس. تمام می‌شود معلق بودن. شاید كه بید...

دلمردگی

تمام شدن چون دلمردگی، چون لاك های كهنه بر ناخنها منتظرِ رنگِ جدید. باید رفت! صدای هووم ممت...

جام

بیدار می‌شوی. ساعت نزدیكای صبح را نشان می‌دهد. از لبه پنجره اما تاریكی می‌وزد هنوز. آرامشی...

سگها

به یاد می‌آوری... خوب... چِندشت می‌شد از سگها که شیرین نام تو را پارس می‌كردند چون كَفتاری...

پیش‌درآمد

ملودی‌های قدیمی می‌نوازند به آرامی. پیش‌درآمد اصفهان است شاید ملودی امروز، با ضربآهنگی شاد، ...

پرتقال

پرتقال قاچ شده، بوییدن و چشیدنش، فشردنش تا كه هیچ نماند ازش جز پوستی معطر یادآور روزهای تا...

میانه شب

در گرگ و میش اتاق ‌نشسته ای آرام. هیچ نمی‌خواهی و میانه شب است. سكوتِ خانه می‌تراود از سایه ...

برهوت

از خواب كه می‌پری، در برهوت بی زمان، ول شده در تاریكی، بی‌مكان، گم شده در خود، مشت كرد...

معما

تمام شده است! انگار كه هرگز آغازی نبوده است. نه سرازیری و نه دیدار، شاد بوده‌ای و سرمست. ...

دروغ

دروغ، گاه هدیه ایست. از غمت می‌كاهد و دردهایت را تسكین می‌دهد. با آنكه میدانی تنها خیال است....

آن روزها

عطرهای خُنك، بدون احساس... سرد. به یادت می‌اندازد آن روزهای دلهره آور را. روزهای آفتاب ط...

سكوت

بمان... تویی كه انعكاس صدایت مأنوس گشته با سكوت و تنهایی. حس غریبیست سكوت! كسی كه انگار ...

خواستن

خواستن‌های بی اندیشه، خواستن‌های خاص. خواستن و فقط... همین. اینگونه است كه می‌رسی. آنگ...

خاک

خلوت میكنم با خودم، چشم میدوزم به بینهایتی كه تویی و صدای نبض خانه میزند مدام! سخت است ب...

پیاده روهایی كه از آنها عبور نمیكنی

اتفاق های عجیب چه ساده می افتند... برگهای زرد در هجوم باد و صدایشان به زیر قدمهایت چه دلنشین...

در هم تنیده

پا تند می‌كنی اما نمی‌رسی. بیرون بیاور مرا از این خواب. صدا می‌زنی... من خواب دیگری می‌خ...

نیمكت

روزی كه دیگر دیر است، باز مثل همیشه، همان نیمكت. می‌نشینی و برگهای زرد را از جای خالیش می‌...

خط سرما

قاب عكسهای خالی، عكسهای چروك. ذهن پر خیال، بی عكس بی تصویر. در آرامش صبح، سراسیمه از در...

تباه كردن

تباه كردن، چون رنگ باختنِ روزهای رنگی در خاطراتِ مشكی، چون رنگی بودن همه رنگها، مشكی، مشكی. ...