پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 1 از 49

مقدمه


من شاعر نيستم، نويسنده هم. اينها خاطرات من نيست و تو هم. اينها آن چيزيست كه لحظاتى كوتاه و كشسان به سراغت مى آيد، تو را از هر كجا كه هستى جدا ميكند، و ميبردت در وهم گذشته اى كه نبوده يا ميتوانسته كه باشد. در گذشته اى كه خواهد آمد روزى شاید. گمت ميكند در دالانهاى بى انتهاى سالهايى كه نيست، تا دستى بر شانه ات برت گرداند به كلاس يا بوقى ممتد چراغ سبز شده را با خشمى عجيب بكوبد به صورتت... - چيزى شده؟ سوالى كه تو هیچ جوابى ندارى برايش. - چيزى نيست، خسته ام... اما در دلت ميدانى كه چيزى هست. خسته اى اما نه از خستگى... خستگى امروز شاید بار گذشته ها ايست كه هیچگاه نيامدند... اوه چه شد؟ يادم رفت. من شاعر نيستم، نويسنده هم. لازم هم نبوده كه باشم. نه قلم و نه كاغذ. آن چيز كه چكه ميكند از سر انگشتانم... تنها تفاوت مشكيست با سياه!

صفحه 1 از 49