پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 10 از 49

تکرار


هر صبح رختخوابت را جمع كرده‌ای و مرتب و هر شب از پنجره ماه را دیده‌ای كه به خواب می‌رود با تو. هر روز و شب... و این تكرار نبوده است. هر بهار دل سپرده‌ای به آوای پرندگان كوچك و هر پاییز به زردبرگهای پیاده‌رو و هربار تازه بوده‌اند برایت. و این روزمرگی نبوده است. شاید فقط باران تکرار باریدن بود. چتر به دست می‌گرفتی و دوست نداشتی آسمان خاكستری را. دل می سپرده به ستون خورشید از میان انبوه ابر تا شاید چترت را كنار بزنی و خیس كنی صورتت را. حال كه فكر می‌كنی... تكرار نبوده است آنچه تكراریست. هر بار با چشمهای كودكانه دیده بودی، فراموش كرده بودی... و باز پرسیده بودی و بار بعد انگار همانها نبودند آنچه بودند. پیموده بودی همان پیاده‌رو‌ها را هر بار از نو و به شوق آورده بودندت آنچه بسیار معمولی به نظر می‌رسید. انگار که گرمای زندگی در وجودت میتپید مدام...

صفحه 10 از 49