پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 11 از 49

رفتن...


اضطراب... نمی‌دانی چرا دلت می‌ریزد. صدایت سنگین است. شكسته بغض در گلویت. لیوان شیر را سر میكشی. چقدر بوی كودكیت را می‌دهد این شیر. بوی مدرسه. صبح های زود. وهم سكوتِ حیاط و دلهره كلاس. باز رفته‌ای در آن دالانهای باریك و سعی درس. دوست داشتی معلم هایت را. گریه كرده بود یكی‌شان برایت و چشمهایت دودو می‌كردند مدام. سالهای دور شده از نورِ حالا. سالهای آمیخته با رویاهایت. دُرُست و خیال، چه فرقی دارد؟ رفته‌اند دگر. بگذار هر جور دلشان می‌خواهد باشند. سر میكشی لیوانت را. زندگیست این شیر سرد. برت می‌گرداند به اتاق شلوغ و دلهره رفتن. می‌روی یا بازمی‌گردی؟ كدام طرف مقصد توست؟ پاره شده‌ای! هجوم می‌آورند خاطرات به تنهاییت و شلوغی اتاق گم می‌شود در خاطره روزهای آفتابی. همه شادیت اعدادی بودند كه می‌خواندی و نُتها را فراموش كرده بودی. سرمست، زمان مال تو بود آنجا هنوز هم هست. حتی بیشتر! و آنجا كه آفتاب غروب می‌كرد مقصد تو بود. دیروقت است. چاره‌ای ندارند خاطرات جز آنكه برگردند در خواب. چقدر سِمِجند. چرا آرام نمی‌مانند؟ بگذار آزاد باشند. شاید بیابند آنچه را سالهاست گم کرده‌ای. شاید بیاوردندش برایت روزی و جایش بگذارند در اینهمه شلوغی اتاق. كاش ببینیش آن وقت تا گم نشود باز. كاش!

صفحه 11 از 49