پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 13 از 49

هشت ساعت و نیم


هشت ساعت و نیمِ دیگر چه می‌شود؟ هشت ساعت و نیم دیگر چه دارد می‌شود حالا. تو هشت ساعت و نیم دیگری حالا. چه می‌شوی؟ رسیده‌ای به خودت. از خواب كه میپری زمان همانجاست كه باید. تو آینده‌ات را دیده‌ای هر چند كوتاه. اینجا آفتاب به زمان تو طلوع می‌كند و تیك تاك ساعت با نبض آفتاب میزند مدام. بازخواهی گشت به گذشته‌ات زود. از روی ابرها. همانجا كه میهمانداران نگهبانان دالانهای زمانند. دوست نمی‌شوند با هیچ رهگذری. با لبخندی خشن درها را می‌گشایند. می‌برندت به خود... و باز می‌گردانند. و هیچ بازگردنده‌ای همان رونده نیست و تو نیز. و این چیست كه هر بار تكه‌ای از خودت را می‌گذاری تا برود در زمانی دیگر، بزرگ شود، دور شود و كم سو. و همیشه بدانی كه چیزی گم كرده‌ای... اگر كه مهتاب باشد زردِ بزرگ، اگر كه باران ببارد، یا آن زمانِ نارنجی غروب، دلت برای گم كرده هایت تنگ می‌شود. فاصله داری با خودت انگار. می‌خواهی فاصله ها را بپیمایی با نگاهت به عبث... میهماندارانِ دالانهای زمان چه خشن لبخند می‌زنند!

صفحه 13 از 49