پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 16 از 49

خیال


پلیس‌های خیالت چه بی‌رحم می‌درند رویای ساده دوستی را. چشم كه می‌گشایی دود می‌شوند ناگهان و تو حتا به یاد نمی‌آوری كه آنان چه می‌كردند در رویای تو با آن هیبت عجیب. پرتاب می‌شوی به بیرحمی تكرارِ باران... نَم. و فراموش می‌كنی چرا زندگی كرده بودی رویای دیشب را. بگذار برود... به هر حال که می‌رود و تو حسرتِ آن را هم به یاد نخواهی آورد. در این ساعت كه به زمان تو میزند، رویای رویای دوستی هم خیالی باور نشدنی است. شاید اگر كه زمان تو هشت ساعت و نیم كمتر بود، اگر كه تو آن سر دالان زمان ساخته بودی دنیایت را، شاید... می‌شد فراموش نكنی خیالهای ساده دوستی را.

صفحه 16 از 49