پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 17 از 49

خاطرات


خاطرات چگونه گذر كرده بودند از خیال و گذشته ات و ملاقاتشان كرده بودی مبهوت. خاطراتِ رد شده از فراسوی احساست چه آرام می‌نشینند در واقعیت امروز و تو همچون گدازه‌ای بیرون جسته از زمان می‌فشاریش در آغوش حرفها، لبخندها همه شیرین، تلخی قهوه‌ای را در پسِ پشت می‌پوشانند. وَه... آنچه راحت گذر می‌كنی ازش امروز، باز می‌گردد در مدار رفته خود دیر یا نزدیک، برخورد می‌كند با تمام پیكرت، میبلعدت، چه تو خوشحال باشی یا پشیمان. آنگاه خواهی دانست كه هر چه بوده‌ای دیگر نیستی. مخلوط شده‌ای با شبه دیگری از خودت كه زمانی جدا شدست و رفته است. و حالا چاره‌ای نیست. لبخند می‌زنی چون آهنی تفته و فرود می‌آید پتك سنگین زمان بر سینه‌ات تا بنشاند بر آن نقشی را كه جاودان خواهد ماند تا ابد. تو می‌فشاریش بر سینه‌ات فارغ از زمان، جدا از مكان. و آن لحظه ایست كه باورش چه سخت می‌نموده است. تو می‌فشاریش بر سینه‌ات بدون ترس، بی دلهره و نبض تو آشكارا در زمان دیگری در سینه‌ات میتپد مدام. الآنِ تو چه زیباست. باور شده‌ای انگار... هر چند دیر. حال كه كرختی درد رفته است، می‌نشینی، نظاره می‌كنی و می‌فشاریش در آغوش...

صفحه 17 از 49