پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 18 از 49

زخم


خالی، سَبُك اما بیرحم. لباسهایت نمی‌گذارند كه متلاشی شوی. می‌ایستی در برابر همه التماسِ عمیقِ وجودت به سختی. دشواریش را بعد‌ها به یاد خواهی آورد و هر بار خواهی چشید. شاید هم بگوییش آن زمان كه نامی ازش نبود، تو ایستاده بودی تنها. شاید كه بشنود آن دیگری آن بیرون. شاید آنروز كه خیلی دیر شده است، لبخندها ببرند تلخی مزه قهوه را و زخمهایت نسوزند از ترسِ تلخِ تنهایی مدام.

صفحه 18 از 49