پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 19 از 49

شب


دراز میكشی، بغل میكنی خودت را... و رفته‌ای با او. هنگام كه باز گردی آفتاب آمده است تا نیمه اتاق. دِلت سوز سوز میزند. سكوت شب برده تو را به قهقرای وجودت. بد جور شب است! تنها! كاش نوشیده بود او، پژواك نبض تنهاییت را در امتداد سوتِ سكوت. چشم می‌دوزی به بینهایتِ تاریكی... در آغوش خود. باور نمی‌كنی روزی كه شاید خیلی دیر نشده باشد، امید التیام یك زخم عمیق، پر نور تر باشد از آفتابِ پشت ابرهای بارانی.

صفحه 19 از 49