پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 2 از 49

تنهایی


حس غریبیست تنهایی. صدای نبض خانه در گوشت می‌پیچد. شاعر می‌شوی... در انتهای شب می‌نشینی با خودت و رفته‌ای با خیالت. آهنگ را گوش نمی‌كنی شاید که می‌شنوی. و نبض خانه میزند مدام. حس غریبیست تنهایی. نه بد، نه خوب. مثل یك خلسه، مثل یك رویا. بیدار می‌شوی در خوابت و می‌خوابی در رویایت. تكرار می‌كنی بودنت را. حالا و هنوز را... حس غریبیست تنهایی. شب را زیر پوستت درك می‌كنی. می‌گذاری که رد شود از درونت. نیستی كه ببینی خود را، كه تا كجا رفته‌ای. و نبض شب میزند مدام. ولو می‌شوی... خنكای انگور روی لبت، خیالت را جابجا می‌كند. نه انتظار است و نه زمان می‌گذرد. تو هستی و هستی آرام حركت می‌كند. انگار یكی شده باشی با بودنت. كلمه ای می‌جَهَد از دهانت. دنبالش را می‌گیری و خیالی جدید آغاز می‌شود... ماه ی كه نمی‌بینی بیرون پنجره میتابد از میان ابرهای رقیق. خیالش را داشته‌ای همیشه. شاید كه آنجا نباشد حالا. بگذار باشد در خیالت. بزرگ و زرد. آنگونه بهتر است... كمِ‌كم برای تو. تو تنهایی و نبض شب در خیال تو میزند مدام.

صفحه 2 از 49