پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 20 از 49

سرازیری


حس غریبیست لمس یك رویا. روشن می‌شود دنیا، حتا در باران. حتا در تكرار. راه می‌روی در خواب. همه نُتها عطراگینند و اعداد همزادند با آنها. میچشی همه خوشیها را یكجا. میرقصی در ذهن كوچه، در خیال فردا و سالها همه طلایی اند آنجا. زیاد طول نمی‌كشد... حس عجیبیست عادت! همه عطر‌ها ناپدید می‌شوند از غنچه‌های خیالت زود. و باران كسالت آور است. آنچه رویایت بوده است روزی، تكرار دردآوری می‌شود برایت و رویایت... آنچه دست نایافتنی می‌نماید باز، در دوردست‌هاست! قدم برمی‌داری بی آنكه همه زیبایی‌های راهت را ببینی. بی آنكه بدانی آنچه را امروز بی دقت می‌پیمایی، روزی بسیار شیرین به خاطرت خواهد آمد، با آهی كه از دهانت میجهد ناگاه! حس غریبیست سادگی و چه نیرویی دارد... می‌گُذری از خودت، همه خواسته‌هایت، ساده... برای یك جمله. برای آنكه خوشحال باشد آن دیگری آن بیرون. چه سخت است سُریدن از سرازیری. رفتن و نبودن. كاش كوهی بود تا از آن بالا میرفتی برای یك آری. گاه سرازیری تباه می‌كند همه آنچه را كه تویی. حس عجیبیست تحمل! تاب می‌آوری زخم‌هایت را. آنچه كُشنده است. كِرِخت می‌شوی، عجین می‌شوی با آن. درد جزیی می‌شود از وجودت. همیشه با توست. می آید در همه لحظه ها مانند ملودی زندگی با آن ویالون غمگین. دریغا كه دوستش می‌داری این همزاد شده را و همه احساست ضربآهنگ این ویالون غمگین را دنبال می‌كند مدام.

صفحه 20 از 49