پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 21 از 49

گچ سفید


بوی پاییز، بوی تعطیلی می آید. بوی غم غروب، بوی رفتن. بوی ایستادن و جا ماندن. سنگین است زمان. باید كه ولو شوی در رگ خیابان. فقط بروی... بروی و نبینی و كمی خُنَك باشد. شاید آشنایی بیاید از روبرو یا كنارت بنشیند روی نیمكت پارك. اعتنا نكنی. آنها قبلا آنجا بوده‌اند... شاید هم بعدها! اگر دستت را دراز كنی، عبور می‌كند از میان‌شان. كسی نیست! شاید هم تو نیستی آنجا! باید كفش‌هایت را بپوشی و روان شوی در این شهر جدید. شهری كه مال تو نیست. خاطراتت رنگ می‌بازند در میان بوهای تند و هیچكس نمی‌داند که چگونه می‌پیمایی جاده های قدیمی را در لباس جدید. نه... مال تو نیست. تو دیگر نداری این شهر را. فقط خیال می‌كشدت در میان صوتهای عجیب. شاید هم داری خط‌خطی می‌كنی تابلوهای قدیمی ذهنت را با گچ سفید...

صفحه 21 از 49