پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 23 از 49

مِه


در وَهم مِه به سوی خانه می‌روی... در عمق شب. ترس دیر شدن... اضطرابت را مخدوش می‌كند. راه می‌روی در خواب، با این چراغ‌های بلندِ تار كه از بالا نگاه می‌كنند... چه زرد. گرفتار در وجود درهم تنیده‌ات، لبخند میزنی به دنیای وارونه خیال. دیر است هنوز... مثل سالهای قبل، اما دگر كسی تو را در پشت در با چهره‌ای عبوس ملامت نمی‌كند. خوشبخت گشته‌ای، دور از نگاه بی‌تحمل باران، فارغ از دردی عمیق كه می‌گدازدد مدام...

صفحه 23 از 49