پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 25 از 49

خاکستری


باران تكرار خاكستریش را بر سقف‌های كهنه می‌ساید باز و صدای همیشگیش نجوا می‌كند در بامداد تو. بیدار می‌شوی... با بارانی كه ته ندارد انگار. عقربه كوچك ساعت در هم می‌نوردد و خرد میكند، چه پیوسته. باید برگردانم باتری ساعت را ! تا همه قطرههای باران ترك كنند سقف‌های پوسیده را و آفتاب دیروز بیاید. شاید حتا پیش تر. شاید برگردم به روزهای ملس پاییز آن سالها. زمانی كه هنوز سرازیری‌ها خیابان‌های معمولی بودند برای تو، برای من. به زمانی كه فراموش می‌كنی چگونه باتری ساعت را چرخانده‌ای و من نظاره می‌كنم تقدیر خویش را كه آیا تو را می‌برد به همان راه كه مرا برده است مدام. باران هنوز تكرار خاكستریش را تحمیل می‌كند. بد جور نَم است! اشكها گم می‌شوند در بیشماری این قطره‌های شوم. نیمکتِ پارک، خطِ راه... باور نمی‌شوی! باز این حجم بیشمار، بُرده است آن تك نُتی را كه از چشمان تو چكید.

صفحه 25 از 49