پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 27 از 49

هلیا


"بخواب هلیا دیر است..."، خوابیده‌ای بارها در این آغاز. دلت گرفته برای بازگشت‌های اشتباه، رفتن‌های بی سرانجام. خواسته‌ای كه گونه‌ای دگر باشد پایان این داستان. چه بی رحم است داستان سرا! چنگ می‌زند بر تار دلت كلماتش. میچكد از چشمانت حسرت رفتن. انگار كه خود را می‌بینی در آن ساحل. انگار كه راه رفته ای "شهری را كه دوست میداشته‌ای" بارها. آرزو می‌كردی كسی دستت را بگیرد، یك دوست، یا حتا غریبه‌ای و بگویدت كه تنها نیستی! كه او هم شده حتا یكبار، بازگشته به شهری كه دوست می‌داشته... و دلش گرفته است. كاش باور می‌كردی كسانی دیگر هم بریده‌اند از همان احساس‌ها روزی و جای زخم‌ها مانده بر پیكرشان بی هیچ مرهمی. كاش كسی می‌گفت كه این داستان برای نخوابیدن است. در هر باران زجر آور بی انتها، در هر برگ زرد، با هر صدای موج در غروب فیروزه‌ای دریا، یا هر نشانه كوچك كه در سوز زخمت نهفته است، به یاد می‌آوری كه چگونه ایستاده‌ای و چگونه "بازگشت همه چیز را خراب كرده است"! دلسوزان همه مرثیه خوانان خوشبختی، دوستان همه خنجر زدند تو را ساده، به جرم سادگی. تو ایستادی با چكه‌های خون، با یك دهان باز كه خشك شد در آن، همه شعرهای جوانیت.

صفحه 27 از 49