پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 28 از 49

رفتن


باز ساز رفتن. كوك در گوشهای تو. باز دلهره جدایی. از آنچه چیزی نمانده ازش دگر! باز دیر شدن در سرزمین بی زمان. باز رد شدن از مكان‌های بی مكان. باز تكه‌های وجودت را جمع می‌كنی از گوشه كنارهای این شهر بی وفا، شهری جدید كه دوست ندارد تو را دگر. جایی كه می‌شناختی روزی به سر خوشی. حالا كجاست جز در خاطرات سرد؟ شخم می‌زنی زمین‌های پر هرزه را تمام. كنده ای اینبار ریشه‌های زمخت بهانه را. باز هم دیده‌ای خود را در این سرا. ایكاش نشنوی كه این منطق عجیب، این حس بی‌دریغ، چیزی نبوده است. ایكاش نشنوی آوای چنگی كه میزند به سرای دلت مدام...

صفحه 28 از 49