پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 30 از 49

سواری


تكانهای سواری می بَرَد تو را. آهنگ آرام زمزمه می‌كند و تو خاطرات را رها كرده‌ای تا برگردند و زندگی خود را دنبال كنند. می‌بوسی غمگین صورت‌های بُهت زده را و نمی‌دانی که صورت خودت چقدر باید مضطرب باشد. تكانهای سواری می‌برد تو را و همه خاطرات بهم ریخته رنگ می‌بازند در جاده ای وَهم آلود نمی‌شنوی بیرون آهنگت چه می‌گذرد. راه خود را رفته ای چون همیشه. همراه نبوده‌ای با تردید، نرفته‌ای در راههای ساده پایان دار. رنج كشیده‌ای برای پیمودن مسیرهای ناشناخته. بی‌ترس... رفته‌ای به دنبال احساس و نگذاشته‌ای كه ترس زخم خوردن یا خودش باز داردت از رفتن. سرازیری‌ها را سریده‌ای آرام، اشك ریخته‌ای در تنهایی. دوست نداشتن‌ها را به بَهای عشقت تاب آورده‌ای سالها و هیچ نگفته‌ای. دوست داشتن‌ها را با همه وجودت چشیده‌ای و ایستاده‌ای! تكان‌ها عوض می‌كنند فكرهایت را و تو گوش می‌سپاری به آوایی گنگ چرا انقدر پُررنگند احساساتت؟ دیوانه‌ای شاید. همیشه فكر می‌كردی دیوانگی چیست. حال میدانی دیوانه ها زنده اند كمِ‌كم. سوالهایت بی پاسخ، خواسته‌هایت می‌كشانند تو را... صبر! سگها دریدند، مكیدند زخمهایت را روزی. دوست بودند سگها !؟ گفتند، خندیدند و به احساساتت چنگال كشیدند. میداند آن دیگری آن بیرون؟ باور نكردی شَک‌هایت را به بَهای مردن. و قلب تو می‌ایستاد در سینه‌ات مدام!

صفحه 30 از 49