پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 31 از 49

بازگشت


برمیگردی امشب، عصر، فردا، بامداد! مثل یك رویا... كابوس. تمام می‌شود معلق بودن. شاید كه بیدار شوی دوباره. ساعت روی دستت با دیوار یكی نیست. عقب مانده... هشت ساعت و نیم. می‌روی تا یكی شوند باز. جا می‌گذاری تكه های وجودت را در این كابوس. می‌دانی كه در بیداری دلت تنگ خواهد شد برای این ساعتهای سخت. می‌روی به شهر زنده، به شهر سرد. آنجا كه كسی نوشته‌هایت را نمی‌خواند. نمی‌تواند. شاید مردم آنجا این زخمهای كهنه را ندارند. شاید نمی‌ایستند در انتظار احساساتشان یا می دانند چگونه قمار كنند! شهرشان صاف است و سرازیری هایش كوتاه! در شهر سرد، سبز، در آنجا كه ساعت دستت و دیوار یكی می‌شود به زور، همانجا كه بوی قهوه هایش مَستت می‌كند به سادگی، چه خواهی كرد؟ فقط می‌دانی كه ثانیه‌های ذهنت چون قطره‌های هرز، به ساعتِ كابوس رفته‌ات خواهد چكید مدام...

صفحه 31 از 49