پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 32 از 49

دلمردگی


تمام شدن چون دلمردگی، چون لاك های كهنه بر ناخنها منتظرِ رنگِ جدید. باید رفت! صدای هووم ممتد این دالان بی انتها، ماشین زمان، می‌بَرَدَت در فضایی سرد. همگان خفته، ساعتهای جدید را انتظار می‌كشند... عوض میكنی این سکوت وحشی را با آهنگی آشنا: یه دیوونه اینجا به عشق چشات، غزل مینویسه گرفتارته یه احمق تو سرمای این زمهریر، پی فصلِ آغوشِ تبدارته یه شاعر كه آرامشش با تو بود، نشسته جدایی رو از بر كنه میگن خیلی وقته بریدی ازش، نمیخواد نمیتونه باور كنه... (آلوده، از رستاك) باور نكردی! رفتی، آمدی، ایستادی در تاریكی همانجا كه صدای قدم‌هایت می‌پیچید در گوشهایت و هیچ صدای آشنایی نبود. می‌تابید مهتاب و تو مست می‌شدی از خیالات خویش. كاش بی‌ترسِ دیر شدن تا انتهای شب، تا انتهای آن شهر می‌رفتی با خودت تنها. نمیشنیدی هیچ چیز را جز صدای قدمهای خودت، جز بوی یاسهای رازقی آویخته از دیوار خانه‌های پیر و تو را تنها غریبه‌ای بیرون می آورد از خیال كه از روبرو می‌آمد و كفش‌هایش ضربآهنگ قدم‌های تو را نداشت. دیر می‌شد همیشه شبها زود، و تو می‌ترسیدی از چهره‌های عبوس، چراغهای خاموش. حالا اینجا، بعد از سالها، دیگر قدم نمی‌زنی، فقط می‌روی. دیگر دیر نمی‌شود، ماه هم نیست، یاس هم. کاش آن زمان را درك می‌كردی بهتر. گم می‌شدی تا بگردند... شاید پیدایت كنند. ساده فكر كرده بودی شاید هم زیاد. چگونه می‌شود این همه احساس را ساده نوشت؟ چقدر به عبث کوشیده ای تا چهره‌های بیروحِ تكرار درك كنند تو را كه بیراهه میرفته‌ای و پاهایت می‌كشاندند تو را در اعماق شب مدام...

صفحه 32 از 49