پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 33 از 49

جام


بیدار می‌شوی. ساعت نزدیكای صبح را نشان می‌دهد. از لبه پنجره اما تاریكی می‌وزد هنوز. آرامشی عجیب بر قرار است در آن سكوت. ساعت بی عقربه، بی تیك و تاك، جلو می‌رود و تو چیزی در وجودت قلیان می‌كند. سِر می‌كند شقیقه هایت را. سرمای آنطرف پنجره را به یاد می‌آوری. زودِ زود است. سرریز می‌شوی... چون لیوانی كه سالهاست زیر باران خاطره تنها نشسته است. لبریز است و با هر قطره جدید، با هر اشاره ای، سرریز می شود. جمع می‌شوند همه روی این كاغذ. نامفهوم و گنگ. شاید هم عجیب. عوض می‌شود شكل‌شان، درد، اشتیاق. وه که می‌آیند قطره‌ها هنوز پیوسته و فرو می‌روند در جام وجودت و چیز دیگری جوری دیگر متولد می‌شود از سر انگشتانت. ندارد پایان این باران! این قطره‌های شوم، بی رحم و بی صدا، پر كرده‌اند این حجم كهنه را. و این باران... سرد و یکنواخت می‌بارد بر جامِ زنده‌ات مدام...

صفحه 33 از 49