پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 34 از 49

سگها


به یاد می‌آوری... خوب... چِندشت می‌شد از سگها که شیرین نام تو را پارس می‌كردند چون كَفتاری كه لاشه هم نوع خود را می‌دَرَد با شوق! و تو نظاره می‌كردی. می‌مُردی هر بار با هر صوتِ ناهنجار، با هجاهای بی‌رحمِ خون آلود از حنجره سگهای بی قاموس. و سگها دوستانت بودند! به دوش‌میكشیدی با چشمانت وجود زخمی و خندان یك همزاد را در خیال. او كه لبخند سگان را دید، نه اما قطره‌های شوم باران را... و سگها دوستانت بودند!

صفحه 34 از 49