پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 37 از 49

میانه شب


در گرگ و میش اتاق ‌نشسته ای آرام. هیچ نمی‌خواهی و میانه شب است. سكوتِ خانه می‌تراود از سایه روشن دیوارها. خاموش می‌كنی هر آنچه ممكن است اندیشه هایت را بدزدد. كم‌كم صدای تیك و تاك ساعت پر رنگ می‌شود. به خلسه می‌بردَت تكرارِ یكنواختِ گذشتِ زمان. رونده است و پیوسته تو را و همه را می‌كِشد به دنبال خویش مدام. درد كمرنگی در جمجمه‌ات جابجا میشود. می‌شناسیش! سمج است این درد. صبح كه آفتاب بیاید می‌رود و تنهایت می‌گذارد با دردهایی كه نمی‌روند! نُتها پرواز می‌كنند در کنارت. قهرند با تو شاید. دیگر نمی‌بَرندت به جایی. نا امیدند از تغییر. بیزارند از اعداد... از منطق، از سوال. از دستهای سرد، چشمهای پنهان شده در پشت شیشه های كدر. از ساعتهای گذرنده... تند. از حرفهای گفته شده، جواب‌های كوتاه... بیچاره نُتهای من. ساده بودند چقدر و ساده مانده‌اند این همه سال در گذر زمان. رویین‌تن اند انگار كوكند همیشه. تازه برای نواختن، ایستادن و ماندن... سازهای شكسته را دوست ندارند. همان آوای تو بهتر است... و چه غمگین می‌نوازد نت "لا" را لبانت. رفته‌ای و بازگشته‌ای تا دوردستِ گذشته‌ها و همین حوالی باز گم كرده‌ای خود را. و هنوز می‌ریسی این كلاف سردرگم را با انگشتان زخمیت و چه شادند رنگها در خیالت مشكی. مشكی. مشكی...

صفحه 37 از 49