پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 38 از 49

برهوت


از خواب كه می‌پری، در برهوت بی زمان، ول شده در تاریكی، بی‌مكان، گم شده در خود، مشت كرده‌ای دستهای خالی‌ات را انگار كه نگه داشته ای سیالی را كه گذر كرده است از میان انگشتانت، هیچ وقت نبوده است آنجا! باز بُریدن، معلق ماندن بین دو هیچ، یكسانی بالا و پایین، مخلوط می‌شود بیداری مُبهمت با خوابهای پریشانِ تكراری. باز ماهِ زرد و شب، باز قدمهای سنگینِ رهگذری كه شبیه توست و می‌رود سرازیری ها را یكنواخت و ضرباهنگ قدمهایش در سكوتِ مطلق بیداری، در خیال، در گوشهای كوچه می‌پیچد. باز باد خُنَك، مورمور می‌كند تنت را در میانه خواب، نمی‌رسی هرگز یا گذر می‌كنی. چرا نمی‌رسد دستت؟ كوتاه است و او حتی لبخند نمی‌زند به التماسِ این كوتاهی! باران بادهای كهنه را می‌شوید، تو خیس از نم بی‌رحم باران بالشت را مچاله می‌كنی تا شاید كِش بیاید این زمان رونده. شاید این بار در تاریكی چشمهایت نوری بدمد... تمام شده! بیدار شده‌ای... و هر آنچه را در خواب نتوانسته ای كه نگه داری، می‌سپاری به تاریكی، تلخی حقیقت و بارانی كه از چشمانت باریده است...

صفحه 38 از 49