پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 39 از 49

معما


تمام شده است! انگار كه هرگز آغازی نبوده است. نه سرازیری و نه دیدار، شاد بوده‌ای و سرمست. یك خیال بوده و گذشته است. بیدار شده‌ای حالا در زمانی دیگر و به خوابهای پریشانی فكر می‌كنی كه سیاه و سفیدند. درهمند و هوشت را برده‌اند. شاید آن دیگری در آن پایان دنیا نبوده است هرگز. شاید تو در یك خواب طولانی، شباهنگام، در خیابانهای باریك و طولانی به دنبال ماه گم بوده‌ای فقط! شاید كه هیچگاه زرد نبوده است آن ماه، فقط سفید! یا مشكی نبوده است آنچه عزیز و خیال انگیز بوده است برایت. جای نگاهش میسوزد. شاید نفهمی هرگز. شاید وقتی كه خواب بوده ای بوسیده باشد اشكهایت را كسی كه اینجا نیست! رفته آنكس كه تو را در انتهای رویایش دیده بود و نگاهت هنوز میسوزاندش در خیال! عجب معمای پیچیده‌ای. اسارت آور است زیبایی و تو كه احساساتت پررنگند یا مشكی، هنوز فکر می‌كنی كه همه خوابهایت را در بیداری دیده‌ای. رفته‌اند همگان و فراموش كرده اند. عوض شده‌اند. اما تو مانده‌ای در نقطه‌ای از زمان ایستا. دو “تا” شده‌ای یا چند “تا”. و همه آنهایی كه “تو” یی راهشان را می‌روند، به هم نگاه می‌كنند و شاید هم به آن “تو”یی كه هنوز و هر روز می‌رود، برمی‌گردد، درك می‌كند، شكسته می‌شود و تاب می آورد همه زخمها را. كاش كسی آن “تو”ی گرفتار در مدار بی انتها را بیرون می‌كشید و همراه می‌كرد با بقیه “تو”هایت در زمانهای دیگر. شاید سبك می‌شدی کمی از تکرار یادهایی كه می‌فرسایند وجودت خسته ات را مدام.

صفحه 39 از 49