پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 43 از 49

خواستن


خواستن‌های بی اندیشه، خواستن‌های خاص. خواستن و فقط... همین. اینگونه است كه می‌رسی. آنگاه كه چنگ میزنی به همه درهای بسته، قفل‌های خسته. آنگاه كه می‌خواهی... با تمام وجود، انگار كه نیمه توست، مال توست. یكی شده‌ای با آنچه می‌خواهی. شاید كه خواسته‌ات تو را می‌خواهد اصلاً... آه! اگر درنگ كنی لحظه ای، فكر كنی حتا، یا پلک بزنی... جا می‌مانی! تو و خواسته‌ات می‌روند در چشم به هم زدنی و دور می‌شوند. تو می‌مانی و دست تكان می‌دهی برای خودت كه می‌رود و نگاه میكند با افسوس و شك به خواسته هایش كه از سوی دیگری رفته‌اند. فكر می‌كنی شاید آنقدرها هم سخت نبوده داشتنش. اما دیگر دیر شده است! "... باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم!"

صفحه 43 از 49