پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 44 از 49

خاک


خلوت میكنم با خودم، چشم میدوزم به بینهایتی كه تویی و صدای نبض خانه میزند مدام! سخت است باورش چه سخت. عادت كرده ای به یادهای مشكی، زیبایی سپید، تصویرهای خیال. دلت تنگ میشود برای زمانهای بیقراریت. آتش درون و سردی نگاه. زخمهای صورتت از چنگالهای خویش. كرختی دردهای كهنه، حس عجیب خاك. سنگینیش زیر قدمهایت بر روی سینه ام! اشكی نمیچكد از احساسی كه نیست. تنها به زیر خاك! باز هم هوا گرفته و غمناک و بیصدا، باز هم به زیر قدمهای خودت میشوی روان...

صفحه 44 از 49