پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 5 از 49

تضادها


صدای فِس‌فِس كتری یاد چای دم كرده می اندازدت. چای پررنگ و لیوان شفاف. چای تلخ و شكر. چقدر متضادها همگونند. و فکر می‌کنی كاش این قوری لوله‌اش کمی كوتاهتر بود. كاش خیلی چیزها بیشتر به دلخواهت بود. عاشق نُتهایی بودی كه از پله ها یكی یكی بالا می‌آمدند و تو می‌نوشیدیشان. آنها می‌نواختند و تو ریاضی می‌خواندی. شاید كه بعدها بنوازی. شاید آن بعد بیاید روزی. شاید آن بعد الآن توست. هنوز هم كلاویه‌ها حس غریبی دارند. هنوز هم نُت لا می‌كشانَدَت به كودكی. هنوز هم لامینور در موسیقی فكرت میزند مدام. بیرحم بودند آنان كه موسیقی را با جبر عوض كردند، تا تو ریاضی را آخرش كمتر از جادوی نُتها بفهمی، و ضرب بگیری با نوك انگشت بر چركنویسهای بیروح. آری شاعرند عطرسازها... تلنگر میزنی به احساست. لبریز می‌شوند كلمات و می‌ماسند بر كاغذ مجازی. پر می‌شوند از خیالات سیال، كلمه به كلمه، نامفهوم یا گویا و چقدر زیبایند تضادها. تلنگر میزنی به احساست، موج می‌گیرد. دلت می‌لرزد. نفست بند می‌آید. حرفی مانده در گلویت. نمی‌توانی بگوییش، می‌پیچد در جمجمه‌ات حرفهایی كه بارها شنیده‌ای از خودت. می‌خواهی كه بشنود، آن دیگری، آن بیرون... وای انگار در خواب حرف می‌زنی. چرا بیدار نمی‌شوی؟ بد جور شب است و نبض خیالت چه تند میزند مدام.

صفحه 5 از 49