پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 6 از 49

غروب


می‌روی... پیاده، آنجا كه آفتاب غروب می‌كند مقصد توست. راه می‌روی... راه، تنها... چقدر دوست داشتی آن چهار سال را، پیاده رفتن‌ها را، گاوهای کنار جاده، پل شکسته، بوی علف و چه هیجانی داشت... باران باریده بود تمام ترم اول. خوب یادت است... حال كجایند آن چهار سالِ رنگ آفتاب؟ شاید زندانی در گوشه‌ای از خاطراتت نفس می‌كشند و تو آرام قدم می‌زنی از كنارشان هر روز و جایی كه آفتاب غروب می‌كند مقصد توست. تو آن دورها نشسته‌ای رو به آینده و امروز رو به آن روزها! گره خورده‌اند این همه سال در هم و آن چهار سال هم. انگار كه دنبال هم نیستند. انگار كه كِشباف كرده باشند سالهای رفته را. نزدیك و دور به هم می‌رسند انگار. می‌بینی؟ سرانجام اعداد، ضربآهنگها را بُرده بودند از خاطرت و شاد بودی. نُتها ته نشین شده بودند در سكوتی دلنشین. و جایی كه آفتاب غروب می‌كرد مقصد تو بود.

صفحه 6 از 49