پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 7 از 49

اضطراب


مثل زنگ كاروان که می‌پیچد در سكوت صحرا و گم می‌شود در نهایت آبی دور دست، تو می‌روی و قدمهایت در سكوت شب ضربآهنگشان را نگه می‌دارند. نمی‌شنیدی صدایشان را آن زمان اما. رفته بودی تا انتهای همه آرزوهایت... غمگین. و این باران هم همیشه می‌بارید. وای اگر دیر برسی! خانه... لبخند... اضطرابت را پشت در به انتظار می‌گذاری. و هیچكس نمی‌داند چگونه تفتان سر در بالِشَت فرو كرده‌ای و خیالت را به گوشه سقف سنجاق می‌كنی. خیالت تاب می‌خورد، آنقدر كه مست می‌شوی، تا یكی می‌شوی با آن. آنقدر كه در آن فرو می‌روی، تا دنیا روشن شود و آفتاب بیدارت كند. چقدر صبحها دلت شور میزند مدام...

صفحه 7 از 49