پياده‌روهایی که از آن عبور نمیکنی

علی مرزبان

صفحه 9 از 49

زمان


می‌نویسی... می‌گذاری تا جاری شود. تا ببرد هوشت را. می‌آیند كلمات و تو نظاره می‌كنی. می‌آیند خاطرات و فشرده می‌شوند. راه ندارند به بیرون انگار. و می‌نویسی... زمان نیست. ایستاده است. تو میروی در زمانی دیگر و می‌نویسی حالا. به هم میرسند آیا؟ كاش چشمانت را ریز می‌كردی و مرا دورتر در حال نوشتنت می‌دیدی. كاش این مِه نبود تا می‌دیدم آنكه دارد مرا می‌نویسد آن دورها. آیا او تو را به خوبی من به یاد می‌آورد؟ هنگام كه رسیدی اینجا رفته‌ام من سالهاست. می‌بینمت از دور كه آرزو می‌كنی كاش این مِه نبود... و به یاد خواهم داشت كه چگونه زمان كشانده است ما را به دنبال خویش مدام...

صفحه 9 از 49