خشخش تنهایی
دوباره باد میخواند سرود رفتن ما را
به دستِ گریه میسپارد سکوتِ سردِ شبها را
من و پاییز و این کوچه، شبیه کوپهٔ خالی
که با خود میکشد هر شب خیالِ گرمِ فردا را
صدای خشخشِ برگ است یا شیونِ تنهایی؟
که زیر پای عابرها تکانده بغضِ صحرا را
برو اما به یاد آور در این بازارِ بیمهری
کسی با خونِ دل پر کرد سفالِ زردِ دنیا را
شبیه آخرین برگم میان شاخههای لخت
که میخواند سرودی تلخ، سقوطِ سهمگینت را