دفتر: پراکنده‌ها

کوچه پس‌کوچه‌های خیس آبان

فهرست مطالب دفتر

کوچه پس‌کوچه‌های خیس آبان

نثر/دلنوشته 📅 ۲۷ آبان ۱۴۰۲

پاییز که به آبان می‌رسد، دیگر یک فصل نیست؛ یک حال‌وهواست. یک جور دلتنگیِ ممتد که مثل بوی خاک باران‌خورده، توی ریه‌ها می‌پیچد. امروز دوباره شال‌گردن قهوه‌ای‌ام را انداختم و زدم به دل کوچه‌های قدیمی؛ همان‌جا که دیوارهای کاهگلی هنوز بوی گذشته‌ها را می‌دهند.

خش‌خشِ برگ‌های خسته زیر قدم‌هایم سر و صدا راه انداخته بودند. یادم آمد چقدر راه نرفته با هم داشتیم. چقدر حرف که توی گلو ماند و تبدیل شد به سرفه‌های خشک پاییزی. روی صندلی چوبی پارک نشستم؛ صندلیِ زنگ‌زده‌ای که انگار او هم مثل من سال‌هاست در انتظارِ آغوشی گرم، سرمای زمهریر را تاب می‌آورد.

گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها مثل همین برگ‌ها هستند. سبز می‌شوند، جان می‌گیرند، با نسیمی می‌رقصند و در نهایت، وقتی بادِ سردِ واقعیت وزیدن می‌گیرد، رنگ می‌بازند و سقوط می‌کنند. اما چقدر تفاوت است میان سقوطِ برگی که با افتخار زمین را فرش می‌کند، و سقوط دلی که بی صدا در گوشهٔ یک پیاده‌رو می‌شکند.